ما هیچ ما نگاه

1346
آخرین دفتر هشت کتاب

ما هیچ، ما نگاه نام هشتمین و آخرین کتاب از هشت کتاب (مجموعه اشعار) سهراب سپهری است.

اینجا پرنده بود

امشب
در یك خواب عجیب

رو به سمت كلمات
باز خواهد شد.
باد چیزی خواهد گفت.
سیب خواهد افتاد،
روی اوصاف زمین خواهد غلتید،
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.
سقف یك وهم فرو خواهد ریخت.
چشم
هوش محزون نباتی را خواهد دید.
پیچكی دور تماشای خدا خواهد پیچید.
راز ، سر خواهد رفت.
ریشه زهد زمان خواهد پوسید.
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد ،
باطن آینه خواهد فهمید.

امشب
ساقه معنی را

وزش دوست تكان خواهد داد،
بهت پرپر خواهد شد.

ته شب ، یك حشره
قسمت خرم تنهایی را

تجربه خواهد كرد.
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد.

ظهر بود.
ابتدای خدا بود.

ریگ زار عفیف
گوش می كرد،
حرف های اساطیری آب را می شنید.
آب مثل نگاهی به ابعاد ادراك‌.
لكلك
مثل یك اتفاق سفید
بر لب بركه بود.
حجم مرغوب خود را
در تماشای تجرید می شست‌.
چشم
وارد فرصت آب می شد.
طعم پاك اشارات
روی ذوق نمك زار از یاد می رفت‌.

باغ سبز تقرب
تا كجای كویر
صورت ناب یك خواب شیرین؟

ای شبیه
مكث زیبا

در حریم علف های قربت !
در چه سمت تماشا
هیچ خوشرنگ
سایه خواهد زد؟
كی انسان
مثل آواز ایثار
در كلام فضا كشف خواهد شد؟

ای شروع لطیف‌!
جای الفاظ مجذوب ، خالی !

برای ك‌.تینا

ماه

رنگ تفسیر مس بود.
مثل اندوه تفهیم بالا می آمد.
سرو
شیهه بارز خاك بود.
كاج نزدیك
مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سایه میزد.
كوفی خشك تیغال ها خوانده می شد.
از زمین های تاریك
بوی تشكیل ادراك می آمد.
دوست
توری هوش را روی اشیا
لمس می كرد.
جمله جاری جوی را می شنید،
با خود انگار می گفت‌:
هیچ حرفی به این روشنی نیست‌.
من كنار زهاب
فكر می كردم‌:
امشب
راه معراج اشیا چه صاف است !

كاج های زیادی بلند.
زاغ های زیادی سیاه‌.

آسمان به اندازه آبی‌.
سنگچین ها ، تماشا، تجرد.
كوچه باغ فرا رفته تا هیچ‌.
ناودان مزین به گنجشك‌.
آفتاب صریح‌.
خاك خوشنود.

چشم تا كار می كرد
هوش پاییز بود.

ای عجیب قشنگ!
با نگاهی پر از لفظ مرطوب
مثل خوابی پر از لكنت سبز یك باغ‌،
چشم هایی شبیه حیای مشبك ،
پلك های مردد
مثل انگشت های پریشان خواب مسافر !
زیر بیداری بید های لب رود

انس
مثل یك مشت خاكستر محرمانه
روی گرمای ادراك پاشیده می شد.
فكر
آهسته بود.
آرزو دور بود
مثل مرغی كه روی درخت حكایت بخواند.
دركجاهای پاییزهایی كه خواهند آمد
یك دهان مشجر
از سفرهای خوب
حرف خواهد زد؟

آسمان پر شد از خال پروانه های تماشا.
عكس گنجشك افتاد در آب رفاقت‌.

فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه‌.
باد می آمد از سمت زنبیل سبز كرامت‌.

شاخه مو به انگور
مبتلا بود.
كودك آمد
جیب هایش پر از شور چیدن‌.
(ای بهار جسارت !
امتداد تو در سایه كاج های تامل
پاك شد.)
كودك از پشت الفاظ
تا علف های نرم تمایل دوید،
رفت تا ماهیان همیشه‌.
روی پاشویه حوض
خون كودك پر از فلس تنهایی زندگی شد.
بعد ، خاری
پای او را خراشید.
سوزش چشم روی علف ها فنا شد.

(ای مصب سلامت !
شور تن در تو شیرین فرو می نشیند.)
جیك جیك پریروز گنجشك های حیاط
روی پیشانی فكر او ریخت .
جوی آبی كه از پای شمشاد ها تا تخیل روان بود
جهل مطلوب تن را به همراه می برد.
كودك از سهم شاداب خود دور می شد.
زیر باران تعمیدی فصل
حرمت رشد
از سر شاخه های هلو روی پیراهنش ریخت‌.
در مسیر غم صورتی رنگ اشیا
ریگ های فراغت هنوز
برق می زد.
پشت تبخیر تدریجی موهبت ها
شكل پرپرچه ها محو می شد.

كودك از باطن حزن پرسید:
تا غروب عروسك چه اندازه راه است؟

هجرت بزرگی از شاخه‌، او را تكان داد.

پشت گل های دیگر
صورتش كوچ می كرد.

( صبحگاهی در آن روزهای تماشا
كوچ بازیچه ها را
زیر شمشادهای جنوبی شنیدم‌.
بعد، در زیر گرما
مشتم از كاهش حجم انگور پر شد.
بعد، بیماری آب در حوض های قدیمی
فكرهای مرا تا ملامت كشانید.
بعد ها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسید.
گرته دلپذیر تغافل
روی شن های محسوس خاوش می شد.
من
روبرو می شدم با عروج درخت ،
با شیوع پر یك كلاغ بهاره‌،
با افول وزغ در سجایای نا روشن آب ،
با صمیمیت گیج فواره حوض ،

با طلوع تر سطل از پشت ابهام یك چاه‌.)

كودك آمد میان هیاهوی ارقام‌.
(ای بهشت پریشانی پاك پیش از تناسب !
خیس حسرت ، پی رخت آن روزها می شتابم‌.)
كودك از پله های خطا رفت بالا.
ارتعاشی به سطح فراغت دوید.
وزن لبخندادراك كم شد.

 این وجودی كه در نور ادراك
مثل یك خواب رعنا نشسته

روی پلك تماشا
واوه هایی تر و تازه می پاشد.
چشم هایش
نفی تقویم سبز حیات است‌.
صورتش مثل یك تكه تعطیل عهد دبستان سپید است‌.

سال ها این سجود طراوت
مثل خوشبختی ثابت
روی زانوی آدینه ها می نشست‌.
صبح ها مادر من برای گل زرد
یك سبد آب می برد،
من برای دهان تماشا
میوه كال الهام میبردم‌.

این تن بی شب و روز
پشت باغ سراشیب ارقام
مثل اسطوره می خفت‌.
فكر من از شكاف تجرد به او دست می زد.

هوش من پشت چشمان او آب می شد.
روی پیشانی مطلق او
وقت از دست می رفت‌.
پشت شمشاد ها كاغذ جمعه ها را
انس اندازه ها پاره می كرد.
این حراج صداقت
مثل یك شاخه تمرهندی
در میان من و تلخی شنبه ها سایه می ریخت‌.
یا شبیه هجومی لطیف
قلعه ترس های مرا می گرفت‌.
دست او مثل یك امتداد فراغت
در كنار «تكالیف» من محو می شد.

( واقعیت كجا تازه تر بود ؟
من كه مجذوب یك حجم بی درد بودم
گاه در سینی فقر خانه
میوه های فروزان الهام را دیده بودم‌.
در نزول زبان خوشه های تكلم صدادارتر بود
در فساد گل و گوشت

نبض احساس من تند می شد.
از پریشانی اطلسی ها
روی وجدان من جذبه می ریخت‌.
شبنم ابتكار حیات
روی خاشاك
برق می زد.)

یك نفر باید از این حضور شكیبا
با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید.
یك نفر باید این حجم كم را بفهمد،
دست او را برای تپش های اطراف معنی كند،
قطره ای وقت
روی این صورت بی مخاطب بپاشد.
یك نفر باید این نقطه محض را
در مدار شعور عناصر بگرداند.
یك نفر باید از پشت درهای روشن بیاید.

گوش كن‌، یك نفر می دود روی پلك حوادث‌:
كودكی رو به این سمت می آید.

ای میان سخن های سبز نجومی !
برگ انجیر ظلمت

عفت سبز را می رساند
سینه آب در حسرت عكس یك باغ
می سوزد.
سیب روزانه
در دهان طعم یك وهم دارد.
ای هراس قدیم !
در خطاب تو انگشت های من از هوش رفتند.
امشب
دست هایم از شاخه اساطیری
میوه می چینند.
امشب
هر درختی به اندازه ترس من برگ دارد.
جرات حرف در هرم دیدار حل شد.
ای سر آغاز های ملون‌!
چشم های مرا در وزش های جادو حمایت كنید.
من هنوز
موهبت های مجهول شب را
خواب می بینم‌.
من هنوز

تشنه آب های مشبك
هستم‌.
دگمه های لباسم
رنگ اوراد اعصار جادوست‌.
در علف زار پیش از شیوع تكلم
آخرین جشن جسمانی ما بپا بود.
من در این جشن موسیقی اختران را
از درون سفالینه ها می شنیدم
و نگاهم پر از كوچ جادوگران بود.
ای قدیمی ترین عكس نرگس در آیینه حزن !
جذبه تو مرا همچنان برد.
– تا هوای تكامل ؟
– شاید.

در تب حرف ، آب بصیرت بنوشیم‌.

زیر ارث پراكنده شب
شرم پاك روایت روان است‌:

در زمان های پیش از طلوع هجاها
محشری از همه زندگان بود.
از میان تمام حریفان
فك من از غرور تكلم ترك خورد.
بعد
من كه تا زانو
در خلوص سكوت نباتی فرو رفته بودم
دست و رو در تماشای اشكال شستم‌.
بعد ، در فصل دیگر ،
كفش های من از «لفظ» شبنم
تر شد.
بعد، وقتی كه بالای سنگی نشستم
هجرت سنگ را از جوار كف پای خود می شنیدم‌.
بعد دیدم كه از موسم دست هایم
ذات هر شاخه پرهیز می كرد.

ای شب ارتجالی !
دستمال من از خوشه خام تدبیر پر بود.
پشت دیوار یك خواب سنگین

یك پرنده از انس ظلمت می آمد
دستمال مرا برد.
اولین ریگ الهام در زیر پایم صدا كرد.
خون من میزبان رقیق فضا شد.
نبض من در میان عناصر شنا كرد.

ای شب …
نه ، چه می گویم‌،
آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دریچه .
سمت انگشت من با صفا شد.

ای عبور ظریف !
بال را معنی كن

تا پر هوش من از حسادت بسوزد.

ای حیات شدید !
ریشه های تو از مهلت نور
آب می نوشد.
آدمی زاد- این حجم غمناك‌-
روی پاشویه وقت
روز سرشاری حوض را خواب می بیند.

ای كمی رفته بالاتر از واقعیت‌!
با تكان لطیف غریزه
ارث تاریك اشكال از بال های تو می ریزد.
عصمت گیج پرواز
مثل یك خط مغلق
در شیار فضا رمز می پاشد.
من
وارث نقش فرش زمینم
و همه انحناهای این حوضخانه‌،

شكل آن كاسه مس
هم سفره بوده با من
از زمین های زبر غریزی
تا تراشیدگی های وجدان امروز.

ای نگاه تحرك !
حجم انگشت تكرار
روزن التهاب مرا بست‌:
پیش از این در لب سیب
دست من شعله ور می شد.
پیش از این یعنی
روزگاری كه انسان از اقوام یك شاخه بود.
روزگاری كه در سایه برگ ادراك
روی پلك درشت بشارت
خواب شیرینی از هوش می رفت‌،
از تماشای سوی ستاره
خون انسان پر از شمش اشراق می شد.

ای حضور پریروز بدوی !

ای كه با یك پرش از سر شاخه تا خاك
حرمت زندگی را
طرح می ریزی !
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهای تند عطش را
می شنیدم‌.
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پیش می افتد.
آدمی زاد طومار طولانی انتظار است‌،
ای پرنده ، ولی تو
خال یك نقطه در صفحه ارتجال حیاتی‌.

 صبح است‌.
گنجشك محض

می خواند.
پاییز، روی وحدت دیوار
اوراق می شود.
رفتار آفتاب مفرح
حجم فساد را
از خواب می پراند:
یك سیب
در فرصت مشبك زنبیل
می پوسد.
حسی شبیه غربت اشیا
از روی پلك می گذرد.
بین درخت و ثانیه سبز
تكرار لاجورد
با حسرت كلام می آمیزد.

اما
ای حرمت سپیدی كاغذ !
نبض حروف ما
در غیبت مركب مشاق می زند.

در ذهن حال ، جاذبه شكل
از دست می رود.

باید كتاب را بست‌.
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه كرد،
ابهام را شنید.
باید دویدن تا ته بودن‌.
باید به بوی خاك فنا رفت‌.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیك انبساط
جایی میان بیخودی و كشف‌.

روزی كه
دانش لب آب زندگی می كرد،
انسان
در تنبلی لطیف یك مرتع
با فلسفه های لاجوردی خوش بود.
در سمت پرنده فكر می كرد.
با نبض درخت ، نبض او می زد.
مغلوب شرایط شقایق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر كلام او تلاطم داشت.
انسان
در متن عناصر
می خوابید.
نزدیك طلوع ترس، بیدار
می شد.

اما گاهی
آواز غریب رشد
در مفصل ترد لذت
می پیچید.
زانوی عروج
خاكی می شد.
آن وقت
انگشت تكامل
در هندسه دقیق اندوه
تنها می ماند.

 سال میان دو پلك را
ثانیه هایی شبیه راز تولد

بدرقه كردند.
كم كم ، در ارتفاع خیس ملاقات
صومعه نور
ساخته می شد.
حادثه از جنس ترس بود.
ترس
وارد تركیب سنگ ها می شد.
حنجره ای در ضخامت خنك باد
غربت یك دوست را
زمزمه می كرد.
از سر باران
تا ته پاییز
تجربه های كبوترانه روان بود.

باران وقتی كه ایستاد
منظره اوراق بود.
وسعت مرطوب
از نفس افتاد.

قوس قزح در دهان حوصله ما
آب شد.

باران
اضلاع فراغت را می شست‌.

من با شن های
مرطوب عزیمت بازی می كردم
و خواب سفرهای منقش می دیدم‌.
من قاتی آزادی شن ها بودم‌.
من
دلتنگ
بودم‌.
در باغ
یك سفره مانوس
پهن
بود.
چیزی وسط سفره‌، شبیه
ادراك منور:
یك خوشه انگور
روی همه شایبه را پوشید.
تعمیر سكوت
گیجم كرد.
دیدم كه درخت ، هست‌.

وقتی كه درخت هست
پیداست كه باید بود،
باید بود
و رد روایت را
تا متن سپید
دنبال
كرد.
اما
ای یاس ملون‌!

زن دم درگاه بود
با بدنی از همیشه‌.

رفتم نزدیك‌:
چشم ، مفصل شد.
حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق‌.
سایه بدل شد به آفتاب‌.

رفتم قدری در آفتاب بگردم‌.
دور شدم در اشاره های خوشایند:
رفتم تا وعده گاه كودكی و شن ،
تا وسط اشتباه های مفرح‌،
تا همه چیزهای محض‌.
رفتم نزدیك آب های مصور،
پای درخت شكوفه دار گلابی
با تنه ای از حضور.
نبض می آمیخت با حقایق مرطوب‌.
حیرت من با درخت قاتی می شد.
دیدم در چند متری ملكوتم‌.
دیدم قدری گرفته ام‌.
انسان وقتی دلش گرفت
از پی تدبیر می رود.

من هم رفتم‌.

رفتم تا میز،
تا مزه ماست‌، تا طراوت سبزی .
آنجا نان بود و استكان و تجرع‌:
حنجره می سوخت در صراحت ودكا.

باز كه گشتم‌،
زن دم درگاه بود
با بدنی از همیشه ها جراحت‌.
حنجره جوی آب را
قوطی كنسرو خالی
زخمی می كرد.

صبح
شوری ابعاد عید

ذایقه را سایه كرد .
عكس من افتاد در مساحت تقویم‌:
در خم آن كودكانه های مورب‌،
روی سرازیری فراغت یك عید
داد زدم‌: ‘/ به ، چه هوایی ‘!
در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود.
آن روز
آب ، چه تر بود!
باد به شكل لجاجت متواری بود.
من همه مشق های هندسی ام را
روی زمین چیده بودم‌.
آن روز چند مثلث در آب
غرق شدند.
من
گیج شدم‌،
جست زدم روی كوه نقشه جغرافی‌:
«آی ، هلیكوپتر نجات!»
حیف:

طرح دهان در عبور باد به هم ریخت‌.

ای وزش شور ، ای شدیدترین شكل‌!
سایه لیوان آب را
تا عطش این صداقت متلاشی
راهنمایی كن‌.